دربارهٔ من:
آخرین نظردهندگان:
- ع.آ دربارهٔ از ماست که بر ماست
- بابک دربارهٔ فلیکرگردی – حیات وحش
- Anonymous دربارهٔ سیارهی آبی (۱) – قسمت اول
- رادمان دربارهٔ از ماست که بر ماست
- نا شناس دربارهٔ از ماست که بر ماست
مشترک شوید:
ایمیل خود را در جعبهٔ زیر وارد کنید و دکمهٔ اشتراک را بزنید.
جستجو:
گاهی شنونده حرفهای خود باشیم
۸۵/۰۲/۲۳علی ایّ حالٍ! داشتن تکیه کلام نشونه ضعفه! نشونه اینه که کسی که به اون دچاره علی ایّ حالٍ یا از خودش شناخت نداره یا اگه داره علی ایّ حالٍ نمیتونه خودش و کلامش رو درست کنترل کنه. علی ایّ حالٍ! من به شما توصیه میکنم که هیچ وقت به این عادت بد دچار نشید! علی ایّ حالٍ! …
جملاتش کاملاً در ذهنم نیست ولی زنگ صدایش را خوب در ذهن دارم و حرکاتش را که تمام مدت در راستای ردیف اول میزهای کلاس این طرف و آن طرف میرفت و همزمان با حرکات نامنقطع دستهایش شمرده شمرده صحبت میکرد و هر از چند گاهی میایستاد، چشم در چشم یکی از بچهها میشد و میپرسید:
-درست میگم آقای …؟!
-بله آقا!
-بعله! علی ایّ حالِن! …
و باز ادامه میداد.
دبیر ادبیات و عربی دبیرستانمان – یادش به خیر – آدم جالبی بود و نمونه کامل یک انسان دانشمند، فرهیخته و هنرمند. از او این صحنه که تکیه کلام و عادت به آن را مذموم میشمرد و در این حین بی آن که متوجه باشد متوالیاً تکیه کلام خودش را تکرار میکرد به صورت یک خاطره در ذهنم مانده.
آدم برای آن که عیبهای خودش را ببیند گاهی لازم است از نگاه غیر به خود نگاه کند و شنونده حرفهای خودش باشد. غیر از دیدن عیبها کمک دیگری که این کار به آدم میکند این است که به آدم میفهماند که چرا دیگران حرفها و کارهایش را نمیفهمند. بسیاری از معلومات ما برای دیگران مجهولند و زمانی که از چشم دیگران به آثار خود نگاه میکنیم، احتمالاً علت خیلی از ابهامها را درمییابیم.
خواب و بیدار
۸۵/۰۲/۲۰برای من تا به حال این اتفاق نیفتاده بود: بعدازظهری خواب بودم و داشتم خواب میدیدم. درست همه خوابم یادم نیست ولی در قسمتی(!) از آن خواب دیدم که ساعت گوشی موبایلم(!: دقیقاً مثل ساعت عقربهای خودم بود: صفحهاش سفید و عقربههایش سیاه) در یک جای تاریک افتاد روی زمین و داشتم سعی میکردم پیدایش کنم! حالا در این حین زنگ اس.ام.اس گوشی موبایلم به صدا در آمد، یک لحظه ایستادم: «وای! حالا بدون ساعت گوشیم، چطور اس.ام.اس را بخوانم؟!» و بعد باز شروع کردم به گشتن دنبال گم شده موهوم … .
یادم نیست آخر ماجرا چی شد ولی وقتی بیدار شدم به سرعت گوشی موبایلم را برداشتم و دیدم که نیم ساعت پیش برایم یک اس.ام.اس آمده!
تشخیص صحبت
۸۵/۰۲/۱۵نمیدانم شما در موقعیتی قرار گرفتهاید که با شخصی یا گروهی وارد بحثی شوید که بعداً متوجه شوید که احمقانه بوده و اصلاً نباید وارد آن بحث میشدید؟ زمانی که طرفتان اصلاً در موقعیتی نبوده که بحث کردن با او فایدهای داشته باشد. به هر حال من با آن که شدیداً از بحث و جدل بر سر هر چیزی گریزانم یک بار این اتفاق برایم افتاد.
حدوداً دو سال پیش از جایی به من زنگ زدند و اطلاع دادند که قصد دارند روی یک پروژه طراحی سیستم تشخیص صحبت برای زبان فارسی کار کنند و چون من قبلاً با آنها تماس داشتم و میدانستند من تجربههایی در مورد یک سیستم مشابه دارم از من خواستند که با آنها همکاری کنم. واقعیتش خیلی خوشحال شدم چون فکر کردم میتوانم به زودی درگیر یک پروژه علمی و جدی آن هم در محل زندگی خودم بشوم. اما زمانی که برای آشنایی با تیم پروژه به محل آنها رفتم تازه متوجه شدم که اصلاً تیمی در کار نیست: پیشنهاد دهنده پروژه و راهبر احتمالی آن در آینده یک کارشناس ادبیات است که تا به حال دستش هم به کامپیوتر نخورده! او نشسته بود و برای خودش یک سری دستهبندی از صداها و بخشهای کلمات و حروف صدادار و بیصدا سر هم کرده بود و به خیال خودش کار مهمی انجام داده بود: کاری آنقدر مهم که فقط کافیست کامپیوتر این تفاوتها را بفهمد و از این به بعد هر چیزی که برایش میگویی برایت تبدیل به نوشته کند. در موقعیت عجیبی قرار گرفتم: شخصی که صاحب شرکت تماس گیرنده بود را درست نمیشناختم ولی با توجه به نوع کاری که انجام میدادند و مدرک تحصیلی طرف، تصور نمیکردم آنقدر از مرحله پرت باشد که این بابا را جدی بگیرد و تازه آن طور که بعداً فهمیدم انتظار داشته باشد من یک نفره، بدون بودجه و کمک و فقط با تکیه بر بافتههای ذهن آن آقای کارشناس سیستمی به این پیچیدگی را تحویل آقایان بدهم. مسأله آنقدر برای صاحب شرکت بدیهی بود که تصور میکرد مشکل ما فقط آن است که چطور روی نرمافزار نهایی قفل بگذاریم!
خلاصه این آقا ما را به این کارشناس محترم معرفی کرد و ما که تازه متوجه عمق فاجعه شده بودیم، تلاشی بیثمر را برای به باغ آوردن طرفین آغاز کردیم. آن یکی آقا نظریهاش را ظرف پنج دقیقه توضیح داد و جالب آنجا بود که در ارائه آن هم جانب احتیاط را رعایت میکرد نکند که ما نظریه آقا را برای خودمان بدزدیم و سرش بیکلاه بماند. من اندک اندک وارد بحث شدم و دو ساعت بعد وقتی به خود آمدم که صدای بلند من برای لحظاتی محیط آن شرکت را ساکت کرد. تازه فهمیدم چقدر بیهوده دارم وقتم را تلف میکنم. قراری نداشته را بهانه کردم و هر چه زودتر از محل گریختم! به هر حال تجربهای شد که حالا هر جا موقعیت را موقعیت جدل خیز و بحث برانگیزی میبینم حتی اگر شده با موافقت ظاهری با طرف صحبتم از بحث بیهوده دوری میکنم: به هر حال احمق جلوه کردن خیلی بهتر از احمق بودن است!
… استخوانش سخت تر خواهد شکست!
۸۵/۰۲/۱۴
عکس روبرو یادگار آن شبی است که در اتاقمان در خوابگاه (ترم سوم بود و فکر میکنم ساکن طبقه سوم خوابگاه مفتح بودیم) به اتفاق هماتاقیها هوس کردیم بالا رفتن از دیوار اتاق را با دویدن روی آن به سمت بالا تجربه کنیم!
امری که اینجانب به دلایلی در آن تخصص داشت و هر چند درست یادم نیست باید ترتیب دهنده اصلی ماجرا هم همان جانب بوده باشد. در هر صورت تصور لحظهای را بکنید که یک آدم صد و هفتاد سانتی کف پایش روی ارتفاع دو متر و نیمی یک دیوار باشد: این چنین آدمی ممکن است به جای آن که روی پا به زمین برگردد به صورت وارونه و از ناحیه کف دست راست با زمین برخورد کند و تمامی وزن بدنش هم به صورت آنی روی همان ناحیه فشار بیاورد. همان اتفاقی که در برگشت به زمین برای من افتاد. البته در لحظه برخورد و حتی تا ساعتی بعد از آن هیچ احساس ناخوشایندی نداشتم. اما وقتی چراغهای اتاق را خاموش کردیم و من به عادت آن وقتهایم دست راستم را زیر سرم گذاشتم تا بخوابم، لحظه به لحظه و دقیقه به دقیقه این احساس به من بیشتر دست میداد که دارد سرم بالا میآید و همزمان احساس یک درد ضعیفِ در حال قوت گرفتن و ضعف عمومی در من مشخص کرد که اوضاع خراب است و … . مشخص شد که استخوان اسکانفوئید(؟) دست راستم ترک برداشته، دستم را از نوک انگشتان تا بالای بازو گچ گرفتند و گفتند تا دو ماه باید در همین وضع باقی بماند و در صورت هر گونه بیاحتیاطی اتفاقات بدی برای دست راستم میافتد. خلاصه آن اتفاق باعث شد که مدتی اجباراً چپدست شوم و تمام امتحانات میان ترم را هم با دست چپ به اتمام برسانم.
عادت ترک شده
۸۵/۰۲/۱۲امشب با دیدن صحنهای از فیلمی که کانال دو نشان می داد یاد یک عادت فراموش شده خودم افتادم. عادت من مربوط به دورهای بود که ذهنم شدیداً با شعر درگیر بود (نتایجش را احتمالاً اینجا میتوانید ببینید) و بر طبق آن همیشه من وقتی میخواستم بخوابم کاغذ و قلم دم دستم میگذاشتم تا اگر ایده یا جمله شاعرانهای پیش از خوابیدن یا در حین آن(!) به ذهنم خطور کرد آن را بنویسم! پیش میآمد که گاهی وقتی خوابم نمیبرد همان قلم و کاغذ را برمیداشتم، به بالکن خانه میرفتم و ضمن تماشای آسمان و منظره روبرو چیزهایی مینوشتم. به هر حال هر چند حالا دیگر فقط وقتی برق نیست یاد کتاب و گاهی قلم و کاغذ میافتم، اما به نظرم این عادت فراموش شده شاید ارزش رجعت را داشته باشد.
کبوتر و کودکی
۸۵/۰۲/۱۱بعدازظهری گذری در سایتی با دوستی موجبات انبساط خاطرمان را فراهم آورده بود (اینطوری گفتم که به کسی برنخورد، واقعیتش از شدت انبساط داشتیم منفجر میشدیم!).
یاد زمانی افتادم که تازه قرار بود بروم مدرسه. آن وقتها پدرم کلی کبوتر داشت.
اما از آنجا که گویا من علاقه شدیدی به کبوترها نشان میدادم از ترس آن که مبادا کبوتر و کبوتربازی مرا هم گرفتار خود کند و نگذارد که درسخوان شوم (با توجه به آن که من از مدرسه شدیداً گریزان نشان میدادم و برنامههایی سر ملت پیاده کرده بودم که آن هم داستان دارد!) همه را یکجا فروخت و به من این طوری تفهیم شد که کبوترهایمان یک روز بعدازظهر همه با هم فرار کردهاند و رفتهاند! جالب آن که تا سالها بعد که به من گفتند این قضیه دروغی مصلحتی بیش نبوده، فکر میکردم واقعاً فرار دستهجمعی کبوترها را دیدهام و همیشه تصویری روشن شامل یک آسمان آبی که وسطش یک دسته کبوتر سفید در حال پروازند از آن واقعه ناواقع در ذهن داشتم.
داستان سلطان
۸۵/۰۲/۰۶این مسخرهترین و جنونآمیزترین تصمیمی است که امروز گرفتهام (خوشبختانه الان به ذهنم رسید که روی این نوشته رمز بگذارم تا مسخره عام و خاص نشوم! البته اگر شما دارید آن را میخوانید معنیش این است که رمزش را برداشتهام)! تصمیم گرفتم داستان سرگرمی دوران بچگیم را بنویسم. سرگرمیی که تا به حال درباره آن چیزی به کسی نگفتهام، البته چندین بار سعی کردهام که داستان آن را بنویسم که اولین بار آن زمانی بود که کلاس چهارم دبستان بودم. من از کلاس دوم دبستان سعی میکردم به تقلید از کتاب قصههایی که میخواندم کتاب قصه بسازم. خودم هیچکدام از این کتابها را ندارم ولی خواهرم چند وقت پیش میگفت که چند تا از آنها را پیش خودش دارد. این کتابها مثل کتاب قصههای واقعی جلد مقوایی براق داشتند و مصور بودند. در ضمن برای این که بیشتر شبیه کتاب قصههای واقعی باشند پشتشان قیمت هم میزدم! به هر حال کلاس چهارم که بودم یکی از این کتابها را -که قسمتی از سرگرمی آن سالهایم را در آن به صورت قصه آورده بودم- به خانم معلممان -خانم ارسلانی- نشان دادم و او خیلی خوشش آمد.
داستان از این قرار بود که وقتی کوچکتر بودم برای خودم قصه میساختم و در نقش شخصیتهای قصه بازی میکردم. نقش اول قصه مورد علاقهام شیر سلطان جنگل بود! در نقش این شخصیت و دوستان و دشمنانش همواره در حال چهار دست و پا راه رفتن با پشت کتفهای بیرون زده و دستهایی که همیشه حالت خمیده داشت در اتاقهای خانه و صحبت کردن با صداهای نقشهای متفاوت قصه بودم. از آن دوره به یاد دارم که همیشه سر زانوی شلوارهایم پاره بود!
بزرگتر که شدم دیگر سلطان روی دو پا میایستاد و دیگر نه سلطان جنگل که سلطان یک کشور در یک سرزمین و جهان خیالی بود. جهانی که مردمان و کشورهای مختلفی در آن وجود داشت که هر کدام جدا از قومیت و زبانهای جداگانه حتی مذهبهای گوناگون داشتند. به تدریج در راستای توسعه سرگرمیها!، برای خودم یک تاریخ برای این جهان (که جهان سلطان مینامیدمش!) ساختم و صحنههای مختلف نبرد را به کمک دو عدد سیخ کباب و گهگاه کمربند و پارچهای به عنوان قسمتی از لباس نقشآفرینان برای خودم بازی میکردم. حتی یادم است که پیش میآمد ساعتها به زبانهای ساختگی از زبان مردم این جهان -که البته جز سرباز و جنگاور بینشان هیچ نوع آدم دیگری وجود نداشت- صحبت میکردم و حتی بزرگتر که شده بودم با خطوط ساختگی روی نقشههایی که از جهان سلطان میکشیدم حد و مرز مشخص میکردم. این سرگرمی را مدتها برای خودم حفظ کردم تا آن که با توجه به رشد بدنی من دیگر ابعاد اتاقهای خانه کوچکتر از آن بود که بتوانم در آن بالا و پایین بپرم و جست و خیز کنم. واقعیتش را بخواهید حتی الان هم گهگاه بدم نمیآید که رجعتی به سرگرمی دوران کودکی بکنم ولی خوب دیگر آن حس بازیدوستی کودکیم و البته آن ذهن خیالباف و سازنده را که هیچ وقت رهایم نمیکرد ندارم.
وقایع اصلی در این جهان بین سالهای ۲۱۵ تا ۲۱۸ سلطانی! اتفاق میافتاد. درست متوجه شدید، لازمه داشتن تاریخ در این داستان داشتن تقویم بود که آن را نیز داشتم. مبدأ این تاریخ زمان تولد یکی از اجداد سلطان بود. سلطان متولد سال ۲۰۰ سلطانی بود. شِمادان پیامبر سلطانیها که دوهزار سال پیش از مبدأ تاریخ سلطانی در منطقه شرقیه ظهور کرده بود، از پِراطیس (املای درستش همین است!) منجی سلطانیها که سالها بعد دین آنها را از نابودی نجات میدهد سخن گفته بود و طبق پیش بینی او سال ظهور پراطیس باید همان سال ۲۱۵ سلطانی میبود. سلطان فرزند عَدَرَخشان و از خاندان پادشاهی سلطانیان است که اولین آنها شِمادان (همنام پیامبر باستانی) در سالهای پیش از مبدأ تاریخ شهر شرقیه را در شرقیترین ساحل جهان سلطان بنا نمود و سرسلسله خاندان سلطانی شد. فرزند او ثبّان (به فتح ث!) جانشین او بود که تاریخ تولد فرزندش سلطان (همنام سلطان مورد بحث ما) مبدأ تاریخ سلطانیها قرار داده شد. همسایه سلطانیها در غرب کشورشان اَحنَفیها بودند که دشمنان دیرینه دین و آیین و قوم سلطانیها به شمار میرفتند و خاندان قدیم سلطانی اغلب در حال جنگ با آنها بودند. علاوه بر آنها در شمال شهر شرقیه، قوم شرقیها زندگی میکردند که جنگاورانی دلیر و از اقوام سلطانیها به شمار میرفتند.

سلسله سلطانی در زمان سلطان پسر ثبان که نهایتاً در جنگ کشته شد ثبات پیدا کرد و در زمان نورالدین(!) پسر سلطان کشورگشایی سلطانیها باعث شد که کشورشان وسعت زیادی پیدا کند. به گونهای که با فتح سرزمین غربیه، بخشهایی از شمالیه و سرزمین کنتِسپارت در جنوب غربی جهان سلطان سرزمینهای وسیعی جزء امپراطوریهای سلطانی میشد. اما در زمان فرزندان نورالدین (عترت و نصرت) سرزمینهای این امپراطوری به لحاظ وسعت دچار از هم پاشیدگی شد. در غربیه حاکم سلطانی که ساویل نام داشت با شورش ژاول در کوههای شمالی، کُروام که نماینده یک قوم و مذهب خاص (و اصلی ترین دشمن آینده سلطان) به شمار میرفت و همچنین غربیه از بازماندگان خاندان باستانی شاهان غربیه مواجه شد و در حین یکی از همین نبردها در سال ۱۹۹ سلطانی و در زمان آغاز حکومت عترت پسر نصرت توسط کروام به قتل رسید. کروام به تدریج با ازمیان برداشتن مدعیان، شهر اصلی غربیه را با کمک غربیه (!!!) فتح کرد و او را به حکومت آنجا منسوب کرد. سپس برای فتح صالح آباد پایتخت حاکمان سلطانی غربیه اقدام نمود. از جانب دیگر در شرق نیز اوضاع برای سلطانیها خوب نبود. احنفیها به سرزمینهای سلطانی هجوم برده بودند و شرقیها در آستانه فتح شرقیه بودند. با رسیدن خبر محاصره صالح آباد توسط کروام عترت تصمیم گرفت که شرق سرزمینهای سلطانی را که کاملاً از دست رفته بود رها کند و با تمامی قوم سلطانی که شامل ده هزار مرد جنگی میشد برای نجات سلطانیهای غرب به غربیه برود. در این راه از سرزمین شمشیریها که مردمانی وحشی و بدون حکومت مرکزی بودند و همچنین سرزمین ژاکسیلون که همسایه جنوب شرقی غربیه بود و مردمان آن از اعقاب سلطانیهای باستانی غربیه بودند و در آن زمان فاقد حکومت مرکزی و مشابه شمشیریها شامل چندین سرزمین قبیلهای میشد، عبور کردند، خود را به صالح آباد رساندند و آن را از محاصره خارج کردند. از سال ۲۰۰ تا ۲۱۰ سلطانی حکومت سلطانیها محدود به شهر صالح آباد میشد. از جانب دیگر کروام در طی این مدت تمامی نقاط دیگر سرزمین غربیه را تصرف کرد و حتی برای فتح سرزمینهایی در شمال غربیه اقدام نمود و بر سر تصاحب سرزمینهای شرقی با همسایه شرقی خود لَهَبیه وارد جنگ شد و به واقع قدرتمندترین حکومت جهان را در زمان خود به وجود آورد. تا آن که در سال ۲۱۰ سلطانی اقدام او برای فتح صالح آباد منجر به قتل عترت، آغاز پادشاهی جهانیه فرزند عترت و پدربزرگ سلطان -قهرمان اصلی ما- و همچنین آغاز جنگ ۵ ساله جهانیه شد، که نتیجه آن فتح شهرهای بزرگ غربیه توسط جهانیه در چند سال آغاز جنگ و پیروزیهای متوالی او بر کروام بود. اما در سالهای نیمه دوم جنگ اوضاع برعکس شد و در نهایت جهانیه و تمامی فرزندانش از جمله پدر سلطان در طی این جنگ به قتل رسیدند آن سان که در سال ۲۱۵ سلطانی، سلطان ۱۵ ساله مسنترین بازمانده خاندان سلطانی بود که با سپاه ۵۰۰ نفرهاش و به کمک برادران کوچکترش دَرَخش و ذَرَخش و پسرعموهایش تِرادفورد(!!!) و ژان ژاندیلان (!!!) سپاه ۱۰۰۰۰ نفره آندرا (!!!) وزیر کروام را که در آستانه فتح صالح آباد بود در جنگ صالح آباد به کمک مهارتهای رزمی بالای خود و همرزمانش شکست داد و پس از قتل آندرا صالح آباد فتح شده را بازپس گرفت. سپس با فراهم آوردن سپاهی ۱۰۰۰۰ نفری عزم شهر غربیه را کرد و با شکست و قتل وزیر بعدی کروام (که اسمش دیگر یادم نیست) و فراری دادن غربیه، در جنگ غربیه! غربیه را فتح کرد! در این زمان هر دو سپاه سلطانی و کروامی در اثر جنگ پنج ساله فرسوده شده بود. از این رو پیمان صلحی بین کروام و سلطان به ثبت رسید که تا سه سال بعد حفظ شد. در این هنگام سلطانیها به بیابانهای غرب صالحآباد که به خاطر افسانهها هیچ کس جرأت ورود به آن را نداشت پا گذاشتند و آنجا را سرزمینهایی مناسب شهرسازی یافتند و در غربیترین نقطه جهان سلطان در جزیرهای که راههای ورودش با صخرههایی صعبالعبور مسدود شده بود شهر سلطانیه را ساختند که پایتخت و شهر سلطنتی سلطانیان به شمار میرفت که جز خاندان سلطنتی و بزرگان مملکتی کسی اجازه ورود به آن را نداشت. همین امر باعث شد که در طول سالهای بعد هیچگاه این شهر تصرف نشود. جمعیت سلطانیها در سرزمین سلطان فزونی گرفت (و در طول سه سال!!!) به میلیونها نفر رسید! به گونهای که زمانی که کروام با قتل زُوِل سفیر سلطانیها در کروامیه صلح جهانیه را شکست سپاه میلیونی سلطانی سرزمین او را در نوردید و به آسانی تمامی آن را فتح نمود. کروام به همراهانش به شرق و سرزمین لهبیه گریخت. برادر کروام ساویلون (!!!) به شمالیه گریخت و در قسمتی از آنجا سلسلهای جدید را بنیان نهاد. سلطان در همین سالها (یادم نیست در نبرد با کجا! ولی در طی تعقیب کروام در کشورهای مختلف) به قتل رسید. او همان پراطیس موعود شمادان بود که دین و قوم سلطانی را از نابودی نجات داده بود. سلطانیه فرزند سلطان کوچک بود و تا رسیدن او به سن مناسب درخش و ذرخش و ترادفورد و ژان ژاندیلان به ترتیب حکومت کردند و غیر از این آخری همگی در نبردها به قتل رسیدند. آخری حکومت را به سلطانیه که به سن قانونی رسیده بود واگذار کرد. سلطانیه به سمت شرق پیشروی نمود و با شکست پادشاه شرقیه شهر شرقیه را دوباره فتح کرد و به زندگی کروام در آنجا خاتمه داد. بعد از سلطانیه پسرش سلطان جهان به تدریج و با کمک نیروهای ماورایی خود و سپاهیانش تمامی جهان سلطان را فتح کردند و سالها حکومت کردند. سالها بعد وحشیهای شمشیری سر به شورش برداشتند و جانشینان سلطان جهان را شکست دادند و جهان سلطان باز دچار هرج و مرج شد. در این زمان مردمان جهان سلطان طبق بشارت شمادان باید منتظر منجی دیگری به نام سیکیانوش میماندند تا در عصر توپ و تفنگ آنها را نجات دهد!
سالهای ظهور سیکیانوش مقارن با کوچک شدن اتاق برای من شد! لذا این داستان طولانی و البته پر شخصیت و پر ماجرا که خیلی از اسمها و نبردهای آن را هنوز در خاطر دارم و اینجا عنوان نکردهام همین جا رها شد.
فال حافظ
۸۵/۰۲/۰۵این هماتاقی ما در دوران دانشگاه اهل استان فارس بود و آن شب هم که ما طبق معمول بازیچهای دیگر -دیوان حافظ!- را برای گذراندن اوقات پیدا کرده بودیم، باز هم حس ناسیونالیستیش گل کرده بود و به اتکای مشاهیر تاریخی فارس، برای ما کری میخواند. تا آن که ذکر لسان الغیب بودن حافظ به میان آمد و قرار شد تا فال هماتاقی فارسی را با دیوان حافظ بگیریم. دیوان حافظ را که باز کردیم، گل از گلمان شکفت چرا که سوژه بگو و بخندمان برای ادامه شب با این بیت فراهم شده بود:
آب و هوای فارس عجب سفلهپرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
