درباره من:
آخرین نظردهندگان:
- رسول درباره وبلاگی که در وبلاگهای دیگران نوشته می شود!
- mahtab درباره پرطرفدارترین وبلاگهای دنیا
- ما درباره از ماست که بر ماست
- یاسین مجیدی فرد درباره دایناسورهای پارک ژوراسیک
- کیان درباره کشتم شپش شپش کش شش پا را!
مشترک شوید:
ایمیل خود را در جعبه زیر وارد کنید و دکمه اشتراک را بزنید.
جستجو:
خشونت به اتکای قانون
۸۵/۰۸/۲۷
سر شب بود و با وجود تاریکی، بیشتر مغازههای اراک که ( شاید یکی از مشکلاتش این باشد که شبها خیلی زود تعطیل میشود و به خواب میرود) باز بودند. توی تاکسی، صندلی عقب، گوشهی سمت راننده نشسته بودم. تاکسی که البته نه، سواری شخصیی که با توجه به وفور مسافر در این ساعتها و کمبود تاکسی جای تاکسی کار میکرد. آخرین میدان شهر را که پشت سر گذاشتیم، جلوتر، یک ایست بازرسی موقت درست کرده بودند و خودروهای شخصی را نگه میداشتند. قضیه احتمالاً با قاچاق و اینجور حرفها مرتبط بود. ماشین ما را هم نگه داشتند، هر چند تعداد مسافران و وضعیت آن فکر میکنم کاملاً نشان میداد که این یک خودروی مسافرکش است. مأمور نیروی انتظامی سراغ ماشین ما آمد و از شیشهی پایین کشیده شدهی عقب مسافران را برانداز کرد. به راننده و سه مسافر دیگر گفت که پیاده شوند و من و یک مسافر دیگر داخل ماشین ماندیم. مأمور شروع به بازرسی بدنی پیاده شدگان کرد. یکی از همسفرهای ما یکی دو پاکت پر از میوه دستش بود. در حین بازرسی بدنی از او مأمور دستش داخل جیب طرف رفت و به دلیل حرکات سریع و خشنش باعث شد جیب شلوارش پاره شود. مسافر به این کار مأمور اعتراض مختصری کرد که جواب غیرمنتظرهای دریافت کرد: مأمور به جای معذرت خواهی لگد سنگینی روانهی او کرد و او را به باد مشت و لگد گرفت. لحظاتی بعد متوجه شدیم که یکی دیگر از مأموران که اندازهی شکمش
و حرکاتش نشان میداد احتمالاً مقام مافوق اینهاست دارد به سمت مأمور میدود. خوب! خدا را شکر! بالاخره یکی پیدا شد که به داد این بنده خدا برسد. اما نه! مأمور مافوق نیامده بود که مانع کتک خوردن این فرد بیگناه شود: او آمده بود تا به مأمور زیردست کمک کند! لحظاتی بعد وقتی هر دو عصبانیتشان را به شدت سر طرف خالی کردند مأمور پاییندستی دست قربانی (!) را گرفت و از پشت با دستبند به دست دیگرش بست. پاکتهای میوه هنوز در دست قربانی بود. مأموران به راننده و بقیهی مسافران اشاره کردند که سوار شوند و هر چه زودتر بروند. توی راه هر کس چیزی میگفت، یکی میگفت کاش همگی ایستاده بودیم و میگفتیم بدون او نمیرویم! یکی دیگر میگفت اینها توی این شبها باید یک تعدادی را ببرند بازداشتگاه، هر چه بیشتر ببرند تشویقی بیشتری میگیرند! با خودم فکر میکردم که با چه اتهامی این مسافر بیگناه را در بازداشتگاه نگاه خواهند داشت و اگر طرف بخواهد از اینها شکایت کند با وجود آن همه دُم (!) دستش به جایی بند خواهد بود؟
این قضیه مال دو سه سال پیش است. به خاطر این فیلم قضیهی ضرب و شتم دانشجوی ایرانیتبار یادش افتادم:
شبح سرگردان
۸۵/۰۶/۱۴جریان مال چند سال پیش است: چند روزی بود بین مردم چو افتاده بود که شبها یک شبح نورانی در قبرستان شهر ما پرسه میزند! قبرستان شهر ما درست در کنارهی ورودی اصلی شهر قرار گرفته و آن زمان که هیچ نوع روشنایی مصنوعیی هم آن را روشن نمیکرد هر نوع جلوهی نورانی غیرطبیعی باعث جلب توجه سرنشینان ماشینهای عبور کننده از کنار آن جادهی پر رفت و آمد میشد. بازار شایعه داغ بود و هر کسی شبح یا روح را منتسب به یکی از بزرگان خانوادهها و درگذشتگان سرشناس میدانست. عدهای نیز که قضیه را به مسخره میگرفتند بعد از آن که یک شب قبرستان را از کنار جاده زیر نظر میگرفتند و نیمه شب نشده وحشتزده به خانه برمیگشتند نظرشان عوض میشد.
به هر حال قضیه خیلی کشدار نشد و عدهای که جرأت بیشتری داشتند شبانه شبح را شکار کردند! در واقع شکارچیان شبح تقریباً میدانستند با چه جور موجودی مواجهند: بعضی مردان مسن جا افتادهی ساکن اینجا آن وقتها به واسطهی باورهای مذهبی تکه زمینی را در قبرستان به عنوان قبر انتخاب و آماده میکردند و در اوقات خاصی مثلاً شبهای پنجشنبه یا جمعه به تنهایی به قبرستان میآمدند و ساعتی را با کفن در قبر خود دراز میکشیدند تا به این طریق هر چند وقت یک بار به یاد بیاورند که مرگی هم در کار هست و از اینجور حرفها.
اما شبح دردسرآفرین یکی از همین مردان به اصطلاح خداترس بود که به دلیل مشکلات روحی، این کار، عادت هر شبهاش شده بود و به جهت حضور طولانی مدت شبانه در قبرستان آن هم با کفن سفیدی که در تاریکی و در نور کمرنگ چراغ گردسوز همراهش از دور به صورت ناواضح و به شکل یک شبح نورانی دیده میشد باعث ایجاد توهم و وحشت شده بود.
مهندس
۸۵/۰۶/۱۲چند دقیقهای میشود که توی فروشگاه کامپیوتر نشستهام تا آقا پیام سرش خلوت بشود و کار ما را راه بیندازد. مدت طولانیی است که سر آقا پیام توی مانیتور است و همزمان با مشتریی که دارد برایش فاکتور صادر میکند صحبت میکند. من حوصلهام خیلی سر رفته و دیگر در و دیوار و دم و دستگاه و اجناس ویترین داخلی مغازه نمیتواند سرگرمم کند. بلند میگویم:
- آقا پیام! میخوای برم بعداً بیام؟!
- شرمنده مهندس که این همه منتظر موندی، دو دقیقه دیگه بشینی حله!
و در ادامه سرش را رو به مشتری که فاکتور را وارسی میکند برمیگرداند و میپرسد:
- حله مهندس؟!
پسر نوجوانی در همین حین از در وارد میشود و سراغ جنسی از فلان مارک را میگیرد. صاحب مغازه پاسخ میدهد:
- الان ندارم مهندس!، اگه میتونی صبر کنی آخر هفته میارم.
مهندس نوجوان
میرود، مشتری وسواسی هنوز از پس فاکتور برنیامده و هر چند لحظه یک قلم فاکتور را نشان میدهد و میپرسد که این کدام قطعه است! تا این که روی یک قطعه نظرش عوض میشود و آقا پیام باز درگیر تغییر فاکتور «مهندس» میشود و باز سرش فرو میرود توی مانیتور. مردی از در وارد میشود:
- سلام آقا!
آقا پیام بی آن که سرش را بلند کند، پاسخ میدهد:
- سلام مهندس! جانم، امر بفرمایید!
اعصابم دارد خرد میشود، انگار کار ما باید بعد از همهی مهندسها راه بیفتد! مرد میپرسد:
- بارها را آوردم، از طرف آقا حسام، کجا خالی کنم؟
صاحب مغازه صدا میزند:
- جمال جان! بیا، انبارو نشون «مهندس» بده، بارا رو خالی کنه!
نشریات محلی
۸۵/۰۶/۰۲چند روز پیش رفتم چند نسخه از یک نشریهی محلی را بگیرم که قرار بود آگهی تغییرات اخیر شرکت در آن چاپ شود، نگاهی گذرا به مجموعهی روزنامهها و مجلات کیوسک سر راه انداختم و نشریهی مورد نظر را پیدا نکردم:
- آقا شما «مجنون» نمیارید؟!
- چرا، همون پشته، خوب نگاه کن پیدا میکنی.
رفتم آنجایی که نشان داده بود: تعدادی از نشریهها و مجلاتش را که احتمالاً خریدار آنچنانی نداشتند روی زمین پهن کرده بود. آنجا نشریهی مورد نظرم را پیدا کردم و برش داشتم. میخواستم بپرسم فقط همین یک نسخه را دارند که فروشنده با خنده گفت:
- چند تا برداشتی؟! همهش یه برگه!
با تعجب دستهی کاغذهایی را که دستم بود وارسی کردم. راست میگفت. نشریهی صد تومنی استانی فقط گویا برای چاپ آگهیهایش منتشر میشود! وضع بقیهی نشریات محلی اینجا هم بهتر از این نیست. فقط گاهی در موقعیتهای انتخاباتی احتمالاً با هزینهی نامزدها سر و شکلی پیدا میکنند و تعداد صفحاتشان بیشتر میشود. در هر صورت بعد از این که مطمئن شدم آگهی مورد نظرم چاپ شده تمام آنچه را برداشته بودم خریدم.
مکالمه در تاکسی
۸۵/۰۵/۲۵راننده لحظهای صورتش را به طرف مسافری که کنارش نشسته برمیگرداند و میگوید:
- خوب! دیگه چه خبر ممد جون؟
- چی بگم والا! میخوای چه خبر باشه؟ بدبختی! دربهدری! بیسامونی!
- چطور مگه؟ چی شده؟
- الان میدونی از کجا برمیگردم؟ رفته بودم پیش طلبکار، ازش مهلت بگیرم! میبینی؟ طرف میخواد به خاطر پنجاه تومن آبرومو تو بازار ببره!
- نه بابا! یعنی انقدر وضعت خرابه؟
- پس چی فک کردی! فک کردی تو اون مغازه فکستنی چیزی گیرم میاد؟ تازه کرایه خونهمم دو ماهه عقب افتاده!
- بدهکاریات زیاده؟
- نه بابا! زیاد نیس، وضعم زیادی خرابه! همهش دور و ور دو تومن بدهکارم!
- حالا میخوای چیکار کنی؟
مسافر منظور راننده را اشتباه میفهمد:
- الان؟! دارم میرم خونه که از اونجا برم شازند!
راننده با لحنی سرزنشآمیز و همدردانه:
- اونجام مگه بدهکاری داری؟
- اونجا؟ نه! تو بانک کشاورزی یه پژو بردم، میخوام برم تحویلش بگیرم!
راننده لحظهای مکث میکند، با نگاه سریعی طرفش را برانداز میکند و بعد از پوزخندی و سر تکان دادنی میگوید:
- بابا تو هم مث این که ما رو گرفتی! منو بگو داشتم فک میکردم از کجا میتونم برات پنجاه شصت تومن جور کنم، آبروت نره!
فیل در تاریکی
۸۵/۰۵/۲۰
من معلم خوبی هستم! البته کسی این را به من نگفته، خودم فهمیدهام
! اما همیشه چون انرژیی که برای شیرفهم کردن طرفم به کار میگیرم معمولاً خودم را از پا میاندازد تا آنجا که میشود از درس دادن شفاهی و رخ به رخ (و جدیداً حتی تلفنی!) طفره میروم (یادم میآید بچه که بودم فکر میکردم خیلی خوش صدا هستم، به خاطر همین دم به دقیقه در خانه سر و صدایم بلند بود و امان اهالی خانه را بریده بودم، تا این که بالاخره روزی صدای پدرم در آمد و گفت که چقدر اعصابش از دست من خرد شده! همانجا بود که فهمیدم همیشه از نظر دیگران به آن خوبیی که خودم فکر میکنم نیستم و همان بود که دیگر صدای آوازم جلوی جمع در نیامد).
دانشگاه که بودم یکی از دوستان غیرهمرشتهای شب امتحان مبانی کامپیوترش آمد سراغم و از من خواست که به او کمک کنم تا این بار بتواند این درس را پاس کند. من که توی رودربایستی قرار گرفته بودم و نمیتوانستم درخواستش را رد کنم قبول کردم. مبحث مبانی کامپیوترشان برنامهنویسی مقدماتی با پاسکال بود و با توجه به این که دوستم رشتهی ریاضی محض میخواند فکر نمیکردم آماده کردنش برای آن امتحان خیلی سخت باشد. اما مشکل همان ابتدای کار بروز کرد، همانجا که به دستورات سادهی چاپ متن روی خروجی رسیدیم. اینجا بود که من تازه فهمیدم طرفم تا به حال پشت کامپیوتر روشن ننشسته و با وجود این که امکانش را داشته همیشه از این موقعیت فرار کرده. آن وقتها کامپیوتری هم دم دستمان نبود و من مانده بودم که چطور برای او توضیح بدهم که خروجی فلان دستور چطور روی صفحهی مونیتور ظاهر میشود (دوستم هم اصرار داشت که حتماً این موضوع را بفهمد). شاید مطلب، واقعاً ساده به نظر برسد و حتی غیر قابل باور ولی داستان من و دوستم چیزی شبیه داستان فیل در تاریکی شده بود (داستان از مثنوی است: به تازگی فیلی را به شهری آورده بودند و شب هنگام در جای تاریکی نگهش داشته بودند، چند نفری که مشتاق بودند پیش از آن که صبح شود بفهمند فیل چه شکلی است یکی یکی به سراغش رفتند و هر کدام از آنها چون قسمتی از بدن فیل را لمس کرده بود آن را مطابق تصور خود توصیف کرد: یکی آن را شبیه ستون میدانست (پاهایش را لمس کرده بود)، یکی شلنگ (خرطوم)، یکی بادبزن (گوش) و یکی نیزه (عاج) [نقل به تلخیص و احتمالاً تحریف
]). چیزی که من برایش تصویر میکردم با تصویری که او در ذهنش میساخت متفاوت بود و تازه آن وقت بود که من فهمیدم که علت ناکامیهای قبلی او برای گذراندن این درس چه چیزی بوده: تصور او از این که خروجی چطور روی صفحهی مونیتور به نمایش در میآید ربط آنچنانی به امتحانش نداشت ولی او چون همیشه در همین قدم اول درجا میزد فرصتی و اشتیاقی برای بررسی مبانی منطقی برنامهنویسی (شرطها، حلقهها و …) که احتمالاً به لحاظ منطق ریاضیوارشان برایش به آسانی قابل درک بودند پیدا نمیکرد. در هر صورت یادم نیست که دوستم آن درس را گذراند یا نه، اما من نتوانستم کمکی به او بکنم.
حاشیه: قرار بود این شبه خاطرهی من مقدمهی مطلب مفیدتری باشد (یک مطلب آموزشی)، اما دیدم که این مقدمه خیلی ربطی به آن تالی ندارد، لذا آن را به صورت یک نوشتهی مستقل در آوردم، راجع به ربط مثل فیل در تاریکی به داستان من هم زیاد فکر نکنید. ![]()
چون نمی دیدم به خاطر می سپردم!
۸۵/۰۵/۱۲کلاس دوم راهنمایی بودم، روش تدریس معلم زبانمان این طوری بود که وقت درس دادن از بچهها میخواست کتابهایشان را ببندند، بعد کتاب خودش را به حالت باز رو به بچهها میگرفت، یک بار در حالی که با انگشت به عکسهای کتاب اشاره میکرد جملهی متناظر با هر عکس را میخواند (فکر کنم در هر صفحه سه تا عکس جا میگرفت) و بعد هر بار، یک نفر را صدا میزد، انگشتش را رو به یکی از عکسها میگرفت و از او میخواست جملهی متناظر با آن عکس را بگوید (مثلاً عکس، عکس یک پنجره بود و باید سؤالشونده جملهی It is a window. را میگفت). خوب تا اینجای کار مشکلی نبود. مشکل از اینجا شروع میشد که من با وجود این که همیشه میز اول مینشستم هیچکدام از عکسها را نمیدیدم و بنابراین تنها تفاوتی که بین آنها میدیدم جای تقریبی انگشت آموزگار بود که یا بالا بود یا وسط و یا پایین صفحه و یا روی صفحهی سمت چپی بود و یا سمت راستی. واقعیتش فکر هم میکردم که همه مثل خودم کتاب را میبینند و ضمن آن که از این که معلم زبان انتظار داشت بچهها با یک تکرار جای جملهها را حفظ شوند تعجب میکردم از این هم تعجب میکردم که این بچههای نه چندان خوشحافظه چطور به این سرعت میتوانند این جزئیات تصویری را حفظ شوند (این که با اشاره به کدام موقعیت باید کدام جمله را بگویند). به هر حال من در این موقعیت به صورت ناآگاهانه آن ضعف نادانسته را (یعنی ضعف شدید بینایی را) با یک قوهی تقویت شده یعنی حافظهام جبران میکردم و همان بار اولی که معلم جای جملهها را نشان میداد موقعیت آنها را حفظ میشدم. یک سال بعد بود که تازه متوجه ضعف شدید بیناییم شدم و عینک گرفتم. جالب است بدانید که اولین نمرهی عینک چشمهای نزدیکبینم چیزی حدود ۳ دیوپتر بود و با این وجود من بدون عینک مشکل جدیی در زندگی روزمره و حتی کلاسهای درسم نداشتم (در دوران دبیرستان دوستی داشتم که نمرهی عینکش حدود یک و نیم بود و با این وجود آنقدر به عینکش وابسته بود که وقتی یک روز عینکش شکست، در پیدا کردن راه خانه دچار مشکل شد)!
محض تکمیل مطلب بد نیست اشاره کنم که من دو سه سالی است که چشمهایم را عمل کردهام (عمل لیزک) و دیگر نیازی به عینک ندارم.
دیوانگی جزئی
۸۵/۰۴/۱۳هر کدام از ما احتمالاً دارای ویژگیهای شخصیتیی هستیم که برای دیگران و گاهی حتی برای خودمان عجیب، غیرطبیعی و یا گاهی خندهدار به نظر میرسد.
یکی از دوستان دورهی دانشگاهم آدم بسیار پرحرف و خوش خندهای بود که اگر حال و حوصلهی تحملش را داشتید میتوانستید از همصحبتی با او لذت ببرید. آن روز وسط یک تعطیلی چندروزه بود و تقریباً خوابگاهها خالی شده بود. او برای این که تنها نباشد آمده بود اتاق من که البته من هم همهی هماتاقیهایم رفته بودند خانه. روز روز انتخابات بود و ما میخواستیم برویم رأی بدهیم. شناسنامههایمان را برداشتیم و دوتایی به طرف محل رأی گیری که فاصلهاش با خوابگاه نسبتاً زیاد بود راه افتادیم. این دوست من بین راه به صورت عجیبی گیر داده بود به من که «اگه رفتی اونجا یه دفعه شناسنامهتو جانذاری! حواستو جمع کن!» من که این توصیهی بدون مناسبت دوستم برایم غیرعادی مینمود عجیب جا خورده بودم. به هر حال در تمام طول راه او این توصیه را تکرار میکرد در حالی که از تصور این که من چطور شناسنامهام را آنجا جا خواهم گذاشت از خنده داشت میترکید. من هم که فکر میکردم بالاخره او امروز ما را اینجوری «گرفته»، با خندهها و شوخیهایش همراهی میکردم. تا این که پس از مدتی در صف ماندن رأیمان را دادیم و برگشتیم به خوابگاه و اتفاق عجیبتر اینجا افتاد: دوست من بعد از حدود نیم ساعت تازه متوجه شد که شناسنامهاش را جا گذاشته! سراسیمه و نگران به محل برگشتیم و پس از مدت نسبتاً زیادی پرس و جو و البته با کمی دردسر شناسنامه را پیدا کردیم و پس گرفتیم. در راه برگشت دوست من هیچ صحبتی راجع به قضیه نکرد و اصلاً دل و دماغی برای شوخی و خنده نداشت. به هر صورت ماجرا ماجرایی نبود که بشود تعریفش نکرد و تا چند روز بعد نقل محافل خندهبارگی و مسخرگی آشنایان بود.
بازنده خوبی باش!
۸۵/۰۴/۰۶

زمان زیادی از آخرین باری که شطرنج بازی کردم میگذرد، اما آخرین بازی و آخرین همبازیم را به خوبی به خاطر دارم. قبلاً هم گفتهام من شطرنجباز خوبی نبودم، در برابر آماتورهایی مثل خودم گهگاه برنده میشدم و در مقابل آخرین همبازی شطرنجم همیشه بازنده بودم، چون او شطرنجباز خوبی بود. اما به لحاظ زندگی خوابگاهی و تمایل فوقالعاده همبازی به بازی گاه روزها چند بار از او میباختم، البته اگر تعبیر به توجیه باخت نکنید فکر نمیکنم برایم برنده شدن اهمیتی داشت، از بازی صرف نظر از نتیجه لذت میبردم. اما یک بار موقعیتی پیش آمد (از نوع حیثیتی
و البته ایجاد شده توسط بعضی آشناهای همخوابگاهی) که باید این همبازی را میبردم و البته احتمالاً به همان دلیل -ناباورانه- تا آستانهی برد بعد از یک بازی طولانی مدت پیش رفتم. همبازی من که تمام راهها را بسته میدید و باور نمیکرد در برابر این همیشه بازنده در چنین موقعیتی قرار بگیرد بر خلاف تصور من (که احساس میکردم دید او به بازی مثل دید من است) حسابی به هم ریخت و بدون آن که بازی را به پایان ببرد، گفت که راهی برایش نمانده و بازی را باخته است و رفت. خوب مشکل من هم حل شد و آن مسألهی کذایی به نفع من تمام شد. اما تصورش را بکنید که همبازی من نیم ساعت بعد برگشت و گفت حسابی روی وضعیت بازی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که کار تمام نشده بوده و میتوانسته از من ببرد!
البته سوء تفاهم پیش نیاید. من به خاطر این مسأله نیست که این همه مدت شطرنج بازی نکردهام هر چند این مسأله از آن مسائل بیاهمیتی بود که باعث رنجش من شد. در واقع علتش آن است که بعد از آن بازی تا حالا دیگر موقعیتی برای بازی برایم پیش نیامده و البته دیگر علاقهای هم به این فعالیت ذهن فرسا ندارم.
امروز در بانک
۸۵/۰۲/۳۱مرد در حالی که با دست راستش اشارهای به آن دور میکند با دست چپ کیف سامسونتش را از روی پیشخوان سنگی بانک برمیدارد. کارمندی از آن دور به طرف باجه راه میافتد، مرد بیتوجه به دیگران جلو میزند، با کارمندی که حالا به جلوی باجه رسیده دست میدهد، چکی را که در دست دارد به کارمند میدهد و میگوید: «ببین تو حسابش پول داره؟»، کارمند روی صندلی متصدی باجه که چند لحظه پیش باجه را ترک کرده مینشیند، دست روی صفحه کلید میبرد و بعد از لحظاتی میگوید: «آره! به نام خودته؟ پشتشو امضا کردی؟ آهان!»، لحظاتی بعد مرد با پول میرود. چند لحظه بعد متصدی باجه برمیگردد، چک به دستش داده میشود، لحظهای چک را نگاه میکند، درنگ میکند و ناگهان با لحن تندی به کارمند که به طرف میزش برمیگردد میگوید: «نوبت این نبود که!»، کارمند برمیگردد -مرد هنوز از در بانک خارج نشده- و در حالی که با اشاره از متصدی میخواهد صدایش را پایین بیاورد میگوید: «بابا! آشنامه!» متصدی در حالی که روی صندلیش مینشیند با همان لحن میگوید: «آشنات هست که باشه! باید سر نوبتش واسه!»، چک را روی کازیهاش پرتاب میکند. لحظهای دست را به زیر چانه میبرد و صفحه مونیتور را نگاه میکند. -مرد از بانک خارج شده- کارمند از آن دور میگوید: «بابا تو مث این که مریضی! با مردم مشکل داری!»، متصدی بعد از لحظهای درنگ بیتوجه به گفته همکار چک را برمیدارد و میگوید: «لااقل خودت تمومش میکردی!»، وقتی کار چک تمام میشود در حالی که هنوز مونیتور را نگاه میکند، میپرسد: «نوبت تووه؟»، جوابی نمیشنود، سرش را برمیگرداند و در حالی که با اخم توی چشمهای من نگاه میکند بلندتر میپرسد: «نوبت کیه؟!»، من در حالی که دو سه نفر جلوییم را که در حال فیش پر کردن هستند میپایم آرام میگویم: «فک کنم منم!»
