گزیر

::گاهنوشتهای حمیدرضا محمدی::



دربارهٔ من:

مشترک شوید:

ایمیل خود را در جعبهٔ زیر وارد کنید و دکمهٔ اشتراک را بزنید.

جستجو:

Valid XHTML 1.0 Transitional RSS Feed

شرح پریشانی

۸۵/۰۹/۱۷

خوبی اینترنت این است که وقتی هوس نوشته یا شعر معروفی به سر آدم می‌زند در دسترس نبودن کتابخانه مانعی برایش به حساب نمی‌آید. امروز هوس آن ترکیب بند معروف وحشی بافقی را کرده بودم: شعری که قالب و تکرار آهنگین قوافی آن، آن را از نظر زبانی خوشایند نموده. بد ندیدم چند بند زیبای ابتدایی آن را اینجا بیاورم:

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه‌ی بی‌سروسامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!

سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی‌سروسامان دارد؟!

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

شرح پریشانی در گنجور

متن کامل شعر را می‌توانید اینجا بخوانید (باید ثبت نام کنید یا از اطلاعات کاربری دیگران استفاده کنید).






۴۹ نظر

احمد:

تاریخ: ۸۶/۰۷/۲۲ ساعت: ۲۰:۴۳

كامل بنويسيد

هدایت الله:

تاریخ: ۸۶/۰۹/۱۷ ساعت: ۶:۰۱

سلام. کاش کامل تر بود . ولی دستتون درد نکنه . منم ادبیاتی ام . بد جوری متن کاملش رو لازم داشتم . سعی می کنم عضو بشم .

قاسم:

تاریخ: ۸۶/۱۱/۱۵ ساعت: ۱۹:۳۵

شعر اکه کامل بود عالی بود

حمیدرضا:

تاریخ: ۸۶/۱۱/۱۵ ساعت: ۲۱:۳۷

@آقایان نظردهنده‌ی اول تا سوم:
شعر کاملش اینجا هست:
http://ganjoor.net/vahshi/divanv/tarkibatv/sh1

خشايار:

تاریخ: ۸۸/۰۳/۲۱ ساعت: ۱۰:۵۱

روزها شب شود و شب به سحر مي ايد
ميروند تك تك ياران و همه تاب به سر مي ايد
ميشوم يكه سواري كه ز ره مي ايد
نه سري هست نه سودا به رهي مي ايد

عالی پیام (هالو):

تاریخ: ۸۸/۰۵/۰۸ ساعت: ۳:۵۸

بعضی شعرها هیچ وقت کهنه نمیشن
درود

arezoo:

تاریخ: ۸۸/۰۷/۰۵ ساعت: ۱۹:۰۹

vahshi bafghi vaghean mahshareeee
merci az to ke in sheraye ghashango to web loget neveshtiiii
vagheannnnn afariiin

شهرزاد:

تاریخ: ۸۸/۱۱/۰۹ ساعت: ۲۰:۴۶

کارتان چنان خوب است که بهت برانگیز است . درود بر شما !

هم دیار وحشی:

تاریخ: ۸۸/۱۲/۰۲ ساعت: ۱۰:۳۲

کارت قشنگ بود. نه کارت قشنگه ممنون

سعید:

تاریخ: ۸۹/۰۶/۳۱ ساعت: ۹:۳۷

:) منم همینطور که گفتین هوس این شعرو کردم و با جستجو تو اینترنت رسیدم اینجا :))

ناشناس:

تاریخ: ۸۹/۰۷/۲۵ ساعت: ۱۴:۴۵

عالی بود عزیزم

فاطمه:

تاریخ: ۸۹/۰۸/۲۸ ساعت: ۱۶:۱۲

مرسی

شیرین:

تاریخ: ۸۹/۰۹/۱۶ ساعت: ۱۶:۱۵

دست گلت درد نکنه شعر قشنگی بود

باران:

تاریخ: ۸۹/۰۹/۱۸ ساعت: ۱۹:۱۷

عالب بود

ناشناس:

تاریخ: ۸۹/۰۹/۱۸ ساعت: ۱۹:۱۸

عالي بود و خيلي قشنك به دلم نشست

مريم:

تاریخ: ۸۹/۰۹/۲۴ ساعت: ۱۷:۳۳

عالي بود اما اي كاش كامل بود.

ف.ن:

تاریخ: ۸۹/۱۰/۲۵ ساعت: ۱۰:۴۵

خدایی دلم بدهوای این شعروکرده بودچون مثل وحشی بافقی عاشقم ولی یارم میدونه و…بیخیال یه دنیاممنونتم بابت این لطف بزرگت واقعاکارت زیبابودوماعشاق عاشق زیبایی هاییم دست گلت دردنکنه.

فاطمه:

تاریخ: ۸۹/۱۱/۰۳ ساعت: ۱۶:۰۴

سلام. شعر خیلی زیبایی بود امیدوارم افرادی که این شعرو میخونن به معنی واقعیش پی ببرن. خدا آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا زمانیکه هراس از مرگ می دزدد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت می گوید کنارت هستم ای تنها. fateme___rasht- roud bar zeyton

elham:

تاریخ: ۸۹/۱۱/۱۹ ساعت: ۱۰:۴۴

درود,ممنون,بدجور دلم هوای این شعربافقی کرده بود,ممنون

ناشناس:

تاریخ: ۸۹/۱۲/۲۴ ساعت: ۱۵:۴۲

عالي بود شرح حال دل سوخته ما هم همين است

مژگان .ج:

تاریخ: ۹۰/۰۱/۱۵ ساعت: ۱۶:۰۵

سالها بود كه اين شعرو نخونده بودم .ياد ايام گذشته افتادم. ممنون.

سامان:

تاریخ: ۹۰/۰۱/۱۷ ساعت: ۲۲:۰۸

تا اونجایی که من فهمیدم معشوق در این شعر مذکره کسی میتونه در این مورد یه کم توضیح بده؟؟؟

محدثه:

تاریخ: ۹۰/۰۱/۲۹ ساعت: ۷:۵۱

ممنونم. این حکایت عجیب در زندگی من اتفاق افتاده

رضا قاسم پور:

تاریخ: ۹۰/۰۲/۲۵ ساعت: ۱۴:۲۲

بسیار عالی بود و دقیقا همون شرح حال دل من بود ./

مجید زارعی:

تاریخ: ۹۰/۰۲/۲۶ ساعت: ۹:۴۴

عالی بود

mahnazzzzzzz:

تاریخ: ۹۰/۰۲/۲۸ ساعت: ۱۱:۴۰

vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay
mahshare
chera kamel nazashti naghola

رضا:

تاریخ: ۹۰/۰۳/۲۷ ساعت: ۲۰:۵۹

سلام گلم من دنبال یه شعری با همین وزن ولی در مدح حضرت زینبم :
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید—داستان غم پنهانی من گوش کنید—در ره دین خدا یاری من گوش کنید …..

qoca.qartal:

تاریخ: ۹۰/۰۳/۲۹ ساعت: ۱۴:۴۳

اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التفاتي به اسيران بلا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

فارغ از عاشق غمناك نمي‌بايد بود

جان من اين همه بي‌باك نمي‌بايد بود

همچو گل چند به روز همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي

هر زمان با دگري دست و گريبان باشي زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشي

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي ياد حيراني ما آري و حيران باشي

ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد

به جفا سازد و صد جور براي تو كشد

شب به كاشانه اغيار نمي‌بايد بود غير را شمع شب تا ر نمي‌بايد بود

همه‌جا با همه كس يار نمي‌بايد بود يار اغيار دل آزار نــمي‌بايــد بود

تشنه خون من زار نمي‌بايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نمي‌بايد بود

من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست

موجب شهرت بي‌باكي وخودكامي توست

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خار نكرد

آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد

اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم ، آزار مكش از پي آزردن من

جان من سنگدلي، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است

چشم اميد به روي توگشادن غلط است روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زكوي تو ، ستادن غلط است جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد

چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشد

مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست عاشق بي‌سر و سامانم و تدبيري نيست

از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست

شرح ماندگي خود به كه تقـرير كنم

عاجزم من چـــيست چــه تدبـير كنم

نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است

جان من همچو تو غارتگر بسيار است ترك زرين كمر موي ميان بسيار است

با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جواني است، جوان بسيار است

ديگري اين همه بيداد به عاشق نكنـــد

قصـــــد آزردن ياران مـــــوافق نكنـــد

مدتي هست در آزرم و مي‌داني تو به كمند تو گرفتارم و مي‌داني تو

از غم عشق تو بيمارم مي‌داني تو داغ عشق تو به جان دارم و مي‌داني تو

خون دل از مژه مي‌بارم و مي‌داني تو از براي تو چنين زارم و مي‌داني تو

از زبان تو حـــــديثي نشـــنودم هرگـــــز

از تو شرمنده يــك حرف نبـــودم هرگــــز

مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت دست بر دل نهم و پا كشم از كويت

گوشه‌اي گيرم و من بعد نيايم سويت نكنم بار دگــر ياد قــد دلــجويت

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت

بشنو پند و مكن قـــصد دل آزرده خويش

ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش

چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم

صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم از پي‌ات آيم و با من نشوي رام روم

دور ددور از تو من تيره سرانجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم

كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن

جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد

از چه با من نشوي يار چه مي‌پرهيزي يار شو با من بيمـــار چــه مي‌پرهيزي

چيست مانع ز من زار چه مي‌پرهيزي بگشا لعل شكــــربــــا چــه مي‌پرهيزي

حرف زن اي بت خونخوار چه مي‌پرهيزي نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه مي‌پرهيزي

كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن

چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن

درد من كشته شــــمشير بلا مي‌داند سوز مـن سوخـــته‌ي داغ جـفا مــي‌داند

مسكنم ساكن صـحراي فنا مي‌داند همه‌كس حال من بي سروپا مـي‌داند

پاكبازم همه كس طـور مـرا مي‌داند عاشقي همچو من‌ات نيسـت خـدا مــي‌داند

چاره‌ي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم

سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم

از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر مي‌كني از پيش نظر خـــواهم رفت گر نرفتـم ز درت شام، سـحر خواهم رفت

نه كه اين بار چو هر بار دگــر خواهم رفت نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت

از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم

لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم

چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم

چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم

مي‌روم تا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم

خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي

طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي

سبزه دامن نسرين تــو را بنــــد ه شوم ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم

چين بر ابروزدن و كين تو را بنده شوم گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم

حرف ناگفتن و تمكين تــو را بنده شوم طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم

الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــته‌اي

كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــه‌اي

اين همه جور كه مـن از پي هم مي‌بينم زود خود را به سـر كـوي عدم مـي‌بينم

ديگران راحت و مـن اين همه غم مي‌بينم همه‌كس خرم و مـــن درد و الــــم مـي‌بينم

لطف بسيار طمــــع دارم و كــم مي‌بينم هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـي‌بينم

خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير

حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير

آن‌چنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لـــطف و عنايت نـكنم

پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم همه جا قصه‌ي درد تــــو روايت نـكنم

ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم

خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است

سوي تو گوشه‌ي چشمي ز تو گاهي سهل است

رحیم:

تاریخ: ۹۰/۰۴/۲۲ ساعت: ۱۹:۳۳

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد / یک نکته از این معنی گفتیم همین باشد

pari.joon1368:

تاریخ: ۹۰/۰۷/۰۷ ساعت: ۱۰:۵۲

من عاشق اشعار وحشی بافقی هستم به خصوص ان شعرش
خیلی قشنگ بود ممنون

pari.joon1368:

تاریخ: ۹۰/۰۷/۰۷ ساعت: ۱۰:۵۵

ماومجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
اوبه ظاهر گشت عاشق ما به معنی سوختیم

احسان:

تاریخ: ۹۰/۰۹/۰۲ ساعت: ۲۱:۰۶

عالی بود

سجاد:

تاریخ: ۹۰/۰۹/۱۵ ساعت: ۱۲:۵۱

با من آمیزش او الفت موج است و کنار
دم به دم با من و پیوسته گریزان از من

سید علی:

تاریخ: ۹۰/۰۹/۳۰ ساعت: ۱۱:۱۵

بسیار عالی است لذت بردم
رزگار وصل باز آید عزیم غم مخور

یونس:

تاریخ: ۹۰/۱۲/۱۵ ساعت: ۱۹:۳۰

ای ول

محمد رضا:

تاریخ: ۹۱/۰۱/۰۲ ساعت: ۰:۵۶

میدونی بهشت کجاست؟
بریی بهشت! :))

ناشناس:

تاریخ: ۹۱/۰۱/۱۶ ساعت: ۱۴:۴۰

عالی بود….

برای رفتن به گنجور نیازی به ثبت نام نیست.

ضمنا از همون سایت میتونید گنجور رومیزی رو دانلود کنید و در زمانهایی که آف لاین هم هستید از امکاناتش استفاده کنید…امکاناتش بی نظیره

محمد:

تاریخ: ۹۱/۰۱/۲۵ ساعت: ۲۳:۴۳

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
اخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی…
.
بسیار زیبا مرسی

احسان:

تاریخ: ۹۱/۰۱/۲۷ ساعت: ۱۹:۳۸

واقعا شعری است کامل از شرح زندگی من که از روزگار خسته شده ام

ف م:

تاریخ: ۹۱/۰۱/۳۱ ساعت: ۱۳:۵۰

خیلی خیلــــــــــــــــــــی قشنگ بود. توی خونه خوندم وهمه لذت بردند، کاش همشو میذاشتین، ولی به قول بالاییها دستتون درد نکنه ،وبلاگتون پربیننده،ودلتون همیشه شاد باشه.

سیاوش شیخی:

تاریخ: ۹۱/۰۲/۱۷ ساعت: ۱۷:۰۱

عالی خیلی خوبه

سوگل:

تاریخ: ۹۱/۰۲/۲۷ ساعت: ۱۱:۵۹

سالهاس با اين شعر زندگي ميكنم

سوگل:

تاریخ: ۹۱/۰۲/۲۷ ساعت: ۱۲:۰۰

بغض هايت را براي خودت نگه دار “گاهي وقتها سبك نشي ………سنگين تري!!!!!!!!!!!!

آفاق:

تاریخ: ۹۱/۰۵/۱۴ ساعت: ۱۸:۱۵

گویند درمقام صبر سنگ لع شود
اری شود ولی به خون جگرشود

بماند:

تاریخ: ۹۱/۰۶/۱۲ ساعت: ۱۲:۲۷

واقعا ای ولا مدتیه دنبالش بودم

مهدي:

تاریخ: ۹۱/۰۷/۰۲ ساعت: ۱۶:۳۴

سلام
قبل از بيت “اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد”
اين بيت جا افتاده

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

سحر:

تاریخ: ۹۱/۰۷/۲۵ ساعت: ۱۱:۴۲

شعر زیبایی بود و کار شما زیبا تر

علی:

تاریخ: ۹۱/۰۷/۲۶ ساعت: ۱۳:۵۵

در این بیت:
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

منظورش از “بت دیگر چیه”؟ و کلا مفهوم این بیت چیه؟
ممنون

احسان:

تاریخ: ۹۱/۰۹/۰۸ ساعت: ۲:۱۰

ساعت ٢ نصف شب با هزار فكر و خيال و اضطراب عاشقي! هوس شعر بافقي مي كني تا شايد كمي دلت آرام گيرد. با اولين جستسو به اينجا رسيدم. فقط خواستم دست مريزاد بگويم و تشكر كنم.
هميشه سربلند و موفق باشيد.

خروجی آر.اس.اس نظرات این نوشته:»

ارسال دنبالک:»

ارسال نظر برای این نوشته امکانپذیر نیست.