گزیر

::گاهنوشتهای حمیدرضا محمدی::



دربارهٔ من:

آخرین نظردهندگان:

مشترک شوید:

ایمیل خود را در جعبهٔ زیر وارد کنید و دکمهٔ اشتراک را بزنید.

جستجو:

Valid XHTML 1.0 Transitional RSS Feed

دیدار در شب

۸۵/۰۸/۲۹

شعر «دیدار در شب» فروغ را دوست دارم و زیاد می‌خوانم. داشتم فکر می‌کردم چه خوب می‌شد اگر می‌شد این شعر را به تصویر کشید تا کابوس‌گونگی و وحشت جاری در آن به درستی لمس شود.

شعر با روایت حضور یک چهره‌ی ناشناس و نقل سخنان او آغاز می‌شود. تصور صحنه‌ای را بکنید که در آن سوی شیشه‌ی پنجره چهره‌ای محو که در عین غریبگی بسیار آشنا به نظر می‌رسد لب به سخن بگشاید:

و چهره‌ی شگفت،

از آن سوی دریچه به من گفت:

«حق با کسیست که می‌بیند!

من مثل حس گمشدگی وحشت‌آورم! …»

چهره‌ی شگفت واقعیات وحشت‌آوری را بر زبان می‌آورد. این که او مرده است: آنقدر مرده، که هیچ چیز دیگر مرگش را ثابت نمی‌کند:

«…

و آنقدر مرده‌ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی‌کند! …»

و صحنه‌هایی از آسمان بی‌ستاره‌ی شهر و خود شهر در کلام او به تصویر کشیده می‌شود: او در سراسر طول مسیرش جز با مجسمه‌هایی پریده‌رنگ (که راه می‌رفتند و به ظاهر زنده می‌نمودند) و چند رفتگر و گشتیان خسته با هیچ چیز روبرو نشده!

پس از این زبان به اعتراض و سؤال می‌گشاید: «آیا می‌دانید که زنده‌های امروزی چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟» و حدس می‌زند که

«شاید اعتیاد به بودن،

و مصرف مدام مسَـــکِـــنها،

امیال پاک و ساده و انسانی را

به ورطه‌ی زوال کشانده‌ست!»

و سرانجام در حالی که در حال فروریختن و محو شدن است، دستان ملتمسش را به سمت شاهد ماجرا دراز می‌کند و ملتمسانه می‌پرسد:

«… آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره‌ی فنا شده‌ی خویش

وحشت نداشته باشد؟! …»

او را در اینجا دیگر کاملاً شناخته‌ایم: او چهره‌ی فنا شده و حقیقت وجود شاعر است که در این کابوس سیاه رخ نموده و زبان به بازگویی واقعیاتی وحشتناک باز کرده.

کابوس را ناله‌ای به آخر می‌رساند و مخاطب را با هراس بازمانده از خود تنها می‌گذارد.

متن کامل شعر را اینجا بخوانید.






نظر بدهید

تا به حال کسی نظر نداده.

خروجی آر.اس.اس نظرات این نوشته:»

ارسال دنبالک:»

ارسال نظر برای این نوشته امکانپذیر نیست.